پنجشنبه 30 بهمن 1404 - Thursday, February 19, 2026
تاریخ :1390/07/03 8:20 AM تاریخ :1390/07/03 8:20 AM
"دلتنگی های پس از جنگ"

یادم آمد که کنم یاد زخویش

تا بگیرم ره فریاد به پیش


که کجا بوده ام و با چه کسان

به کجا آمدم ای هم نفسان


می کنم یاد از آن شهر قشنگ

شهر آسمانی جبهه و جنگ


شهر من مدینــه فاضـله بود

بین خوبان و بدان فاصله بود


شهروندان همه از اهــل نظــر

همه بیداردل از جنس سحر


خانه ها ساده زخاک وگل وسنگ

کوچه ها کوچک وباریکه وتنگ


سفره ها، مائده های آسمــان

کـولـه ها ،بـار سفـر تا به جنان


نغمه ها،زمـــزمـه نـاز سروش

گریه ها،می به سبوی می فروش


سینه ها،جسوروبی باک وشجاع

دیــده هـا،منتــظر شــام وداع


همه آئینه صفت،حورسرشت

همه طالب شهادت و بهشت


همه عاشق،همه از طیف بهار

همه مجنون،همه مبهوت نگار


شهـر من، محفـل عاشقـانه بود

کربـــــلای ثـانـی زمـانـه بـود


آن دعـاهای کمیـل،یادش بخیر

آن همه اشک چو سیل،یادش بخیر


آن که از قافله جا مانده،منم

به جهان مهمان ناخوانده،منم


رفتنی بودم و ماندنی شدم

با دلم رفیق ناتنی شدم


بس که ماندم،شده رفتنم خیال

گرچه مانده به دلم شوق وصال


بس که از ماندن و بودن

خجلم تنم عاصی شده از دست دلم


از چه پای رفتنم خسته شده

بال معراجی من بسته شده


چه شد آن حس سبکبالی من

آن همه نگاه آمالی من


چه شد آن شهر قشنگ عاشقی

آن همه محله شقایقی


چه شد آن شلمچه کعبه نشان

یا چه شد دوکوهه دلشدگان


چه بگویم ز هویزه شهید

که چه ها دیده و یا که چه شنید


شهر آسمانی ام، رفته زدست

دل از این غربت دیرینه شکست


مرغ دل دارد ز جان من گله

که چرا جامانده ام از قافله


دلم اکنون چو پرستویی غریب شد

از این فاصله بی صبروشکیب


بلبلانه یاد از گل میکنم

غربت دل را تحمل میکنم


آن غریب شب شیدایی منم

مانده در محبس تنهایی منم


درب این محبس اگر باز شود

دل جامانده سرافراز شود


فرصتی آید اگر از نو به دست

چون شهیدان می شوم من می پرست


همسفر بیا که اعجاز کنیم

با بال و پر عشق، پرواز کنیم


بی کسی و بی شکیبایی بس است

این همه غربت و تنهایی بس است


کاروان رفت و ولی ما را نبرد

سرنوشت، ما را به این دنیا سپرد


تا به کی باید بمانیم اینچنین

دور از آن یاران ناب و نازنین


در بساط حلقه اغیار عشق

بی خبر باشیم از اسرار عشق


کی شود روزی ما روزی بهشت

دیده خون می بارد از این سرنوشت


وای اگر دنیا کند ما را اسیر

بی بصیرت طی نماییم این مسیر


بی بصیرت، بی ولایت می شویم

دور از فوز شهادت می شویم


بی بصیرت، راه را گم می کنیم

کفر را، چون حق تجسم می کنیم


بی بصیرت، عقل زایل می شود

وجهه ما، خرج باطل می شود


بی بصیرت، دم ز شیطان می زنیم

آتش کینه به قرآن می زنیم


بی بصیرت، دین به یغما می رود

دل به زندان معما می رود


"صادقا" نور بصیرت کن طلب

تا بمانی تو ولایی زین سبب


صادقعلی رنجبر

یادم آمد که کنم یاد زخویش

تا بگیرم ره فریاد به پیش


که کجا بوده ام و با چه کسان

به کجا آمدم ای هم نفسان


می کنم یاد از آن شهر قشنگ

شهر آسمانی جبهه و جنگ


شهر من مدینــه فاضـله بود

بین خوبان و بدان فاصله بود


شهروندان همه از اهــل نظــر

همه بیداردل از جنس سحر


خانه ها ساده زخاک وگل وسنگ

کوچه ها کوچک وباریکه وتنگ


سفره ها، مائده های آسمــان

کـولـه ها ،بـار سفـر تا به جنان


نغمه ها،زمـــزمـه نـاز سروش

گریه ها،می به سبوی می فروش


سینه ها،جسوروبی باک وشجاع

دیــده هـا،منتــظر شــام وداع


همه آئینه صفت،حورسرشت

همه طالب شهادت و بهشت


همه عاشق،همه از طیف بهار

همه مجنون،همه مبهوت نگار


شهـر من، محفـل عاشقـانه بود

کربـــــلای ثـانـی زمـانـه بـود


آن دعـاهای کمیـل،یادش بخیر

آن همه اشک چو سیل،یادش بخیر


آن که از قافله جا مانده،منم

به جهان مهمان ناخوانده،منم


رفتنی بودم و ماندنی شدم

با دلم رفیق ناتنی شدم


بس که ماندم،شده رفتنم خیال

گرچه مانده به دلم شوق وصال


بس که از ماندن و بودن

خجلم تنم عاصی شده از دست دلم


از چه پای رفتنم خسته شده

بال معراجی من بسته شده


چه شد آن حس سبکبالی من

آن همه نگاه آمالی من


چه شد آن شهر قشنگ عاشقی

آن همه محله شقایقی


چه شد آن شلمچه کعبه نشان

یا چه شد دوکوهه دلشدگان


چه بگویم ز هویزه شهید

که چه ها دیده و یا که چه شنید


شهر آسمانی ام، رفته زدست

دل از این غربت دیرینه شکست


مرغ دل دارد ز جان من گله

که چرا جامانده ام از قافله


دلم اکنون چو پرستویی غریب شد

از این فاصله بی صبروشکیب


بلبلانه یاد از گل میکنم

غربت دل را تحمل میکنم


آن غریب شب شیدایی منم

مانده در محبس تنهایی منم


درب این محبس اگر باز شود

دل جامانده سرافراز شود


فرصتی آید اگر از نو به دست

چون شهیدان می شوم من می پرست


همسفر بیا که اعجاز کنیم

با بال و پر عشق، پرواز کنیم


بی کسی و بی شکیبایی بس است

این همه غربت و تنهایی بس است


کاروان رفت و ولی ما را نبرد

سرنوشت، ما را به این دنیا سپرد


تا به کی باید بمانیم اینچنین

دور از آن یاران ناب و نازنین


در بساط حلقه اغیار عشق

بی خبر باشیم از اسرار عشق


کی شود روزی ما روزی بهشت

دیده خون می بارد از این سرنوشت


وای اگر دنیا کند ما را اسیر

بی بصیرت طی نماییم این مسیر


بی بصیرت، بی ولایت می شویم

دور از فوز شهادت می شویم


بی بصیرت، راه را گم می کنیم

کفر را، چون حق تجسم می کنیم


بی بصیرت، عقل زایل می شود

وجهه ما، خرج باطل می شود


بی بصیرت، دم ز شیطان می زنیم

آتش کینه به قرآن می زنیم


بی بصیرت، دین به یغما می رود

دل به زندان معما می رود


"صادقا" نور بصیرت کن طلب

تا بمانی تو ولایی زین سبب


صادقعلی رنجبر

نرم‌افزار اندرویدی مودم‌یار - ModemYar
مرکز خیریه نگهداری معلولین ذهنی نوشیروانی بابل
محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
شرکت دانش بنیان ابررایانه طبرستان abarsoft.ir
محل تبلیغات شما
نظرات شما
+ نظردهید
تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به بصیرآنلاین می باشد و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.
Copyright © 2026 BasirOnline website.
All rights reserved. Reproduction is permitted by referring to the source.