تاریخ :1405/08/03 11:31 AM
خونِ دلِ شالیکار در آسیاب دلال/ پشت‌پرده‌ امپراتوریِ خام‌فروشی در شمال
هر سال که بوی برنج تازه می‌پیچد، نمایش تکراری مازندران هم کلید می‌خورد. مسئولان پشت میزها جلسه می‌گذارند، کشاورز در شالیزار گلایه می کند که سم گران شده و کارگر پیدا نمی‌شود، و دلال‌ها هم با جیب‌های پر پول، پشت سر شالیکاران کمین کرده‌اند. آخر سر هم داستان با چند خط گزارش انتقادی در اخبار محلی تمام می‌شود. اما یک جای کار این وسط می‌لنگد. یک پرسش ساده که سال‌هاست کسی جرات نمی‌کند جوابش را بی‌تعارف بدهد: چرا دسترنج کشاورزان ماه‌ها در گل و لای می‌ماند، اما سود کلانش می‌رود توی جیب کسی که حتی یک روز هم پا داخل شالیزار نگذاشته است؟

ما عادت کرده‌ایم تمام درد اقتصاد برنج را خلاصه کنیم در «قیمت سرِ مزرعه». مدام بحث سر این است که کیلو چند فروخته شد و دولت نرخ خرید تضمینی را بالا برد یا نه. این‌ها مهم است، اما سرِ کار گذاشتن خودمان است. مشکل اصلی این نیست که برنج کیلویی چند معامله می‌شود، مشکل این است که از کل این سفره‌ رنگین، سهم واقعی آن‌کسی که زیر آفتابِ شرجی کمر خم کرده، چقدر است؟

کشاورز مازندرانی از فروردین ماه درگیر است. از شخم و شیار و خزانه گرفته تا دست‌وپنجه نرم کردن با کم‌آبی، پایش کود، وجین و در نهایت دروی دستی یا مکانیزه. اما شاهکار ماجرا همین‌جا تمام می‌شود. درست در نقطه‌ای که کارِ سخت دهقان تمام می‌شود، سودِ اصلی تازه جانی می‌گیرد. خشک کردن اصولی، بوجاری، سورتینگ، انبارداری درست، گرفتن دانه شکسته از سالم، بسته‌بندی شکیل و در نهایت زدن یک برچسبِ درست‌وحسابی روی کیسه. این‌ها کارهایی است که بعد از مزرعه اتفاق می‌افتد. و این همان‌جایی است که دست کشاورز از پخت‌وپز کوتاه می‌شود.

راستش را بخواهید، سال‌ها است که کشاورز مازندرانی از «مدیر مزرعه» تبدیل شده به کارگرِ ارزانِ خام‌فروشی. برنجِ طارمِ درجه‌یک ما می‌رود داخل شالیکوبی‌های پیر و فرسوده‌ای که نصفش را تبدیل به نیم‌دانه و لاشه می‌کنند. بعد همان برنجِ پاک‌نشده با قیمت نازل از دست کشاورزِ عجول و مقروض درمی‌آید، می‌رود در سوله‌های حاشیه تهران سورت و بسته‌بندی می‌شود، و چند برابر قیمت با یک اسم و رسم شیک برمی‌گردد روی پیشخوان همان مغازه‌ای که زن و بچه خودِ شالیکار هم باید از آنجا خرید کنند. این یعنی تله‌ی خام‌فروشی. تله‌ای که همه‌ ما با چشم باز داریم در آن دست‌وپا می‌زنیم.

چرا کشاورز بلافاصله بعد از درو شالی، محصولش را حراج می‌کند؟ چون نه جا دارد، نه پول دارد، نه انبار مجهزی که بتواند برنجش را نگه دارد تا قیمت واقعی‌اش را پیدا کند. دلال این را خوب می‌فهمد. با یک مشت اسکناس نقد می‌آید سر خرمن و محصول را با قیمت کفِ بازار جمع می‌کند. این وسط هم، نه شالیکوبی‌دار مقصر مطلق است و نه واسطه‌ای که بار را جابه‌جا می‌کند، بلکه سیستم بیمار است. سیستمی که تولیدکننده را مجبور می‌کند برای قسطِ سم و کودِ فصل قبل، حاصل یک سال زندگی‌اش را مفت بفروشد.

حالا راه‌حل چیست؟
بیایید به جای شعارهای توخالی و پروژه های نیمه‌کاره‌ی دولتی که فقط مأمن کبوترها شده‌اند، حرف حساب بزنیم. تجربه‌ دنیا نشان داده که کشاورزِ خردِ تنها، بازی را همیشه به دلال می‌بازد. راه‌حل، تشکیل تعاونی‌های واقعی و مردمی است. نه از آن تشکل‌های فرمایشی و کاغذی که فقط به درد گرفتن وام و زدن تابلو سر درِ اداره می‌خورند. چند روستای هم‌جوار می‌توانند با هم شریک شوند، یک مرکز مشترک برای خشک‌کردن، انبارداری و بسته‌بندی راه بیندازند و دست دلال‌های واسطه را کوتاه کنند.

البته این هم حساب‌وکتاب دارد. با هیجان و صلوات نمی‌شود سوله ساخت. باید اول دودوتا چهارتا کرد که چقدر تناژ محصول اینجاست، هزینه‌ انرژی چقدر است، و مشتریِ پایتخت‌نشین اصلاً حاضر است پولِ برنجِ شناسنامه‌دار را بدهد یا نه. اینجاست که دانشگاه‌های استان باید به جای نوشتن مقالاتی که حتی خودِ اساتید هم حال خواندنش را ندارند، بیایند وسط زمین. با ابزار حسابداری ساده، راهکارهای کاهش ضایعات و روش‌های سنجش بازار را بگذارند روی دست کشاورز. علمِ دانشگاهی اگر به درد پر کردن جیب شالیکار نخورد، به چه دردی می‌خورد؟

بازار امروز دیگر برنج فله‌ایِ مشکوک نمی‌خواهد. مشتری تهرانی یا شهرستانی خسته شده از بس برنجِ درجه‌یک را گاهی با ارقام پرمحصول مخلوط شده به خوردش داده‌اند. مردم دنبال «اعتماد» می‌گردند. اگر چند روستای مازندران بتوانند با کیفیت ثابت، بسته‌بندی استاندارد و شناسنامه‌ی مشخص (که معلوم باشد برنج مال کدام روستا و دستِ چه کسی است) وارد بازار شوند، بازی عوض می‌شود. دیگر لازم نیست شالیکار التماس کند تا محصولش را بخرند، مشتری خودش دنبال جنسِ اصیل می‌دود.

پیشنهاد این است: بیایید قیدِ طرح‌های بزرگ استانی را بزنیم که فقط بودجه‌شان به باد می‌رود. از همین امروز، کار را از سه تا روستای پایلوت شروع کنیم. هزینه‌ها را ریال به ریال حساب کنیم، محصول را تمیز به بازار برسانیم و در آخر سر، دو کلام با کشاورز حساب کتاب کنیم که آیا این روش جیبش را پرتر کرد یا نه. اگر جواب داد، توسعه‌اش بدهیم، اگر نه، حداقل سرمایه‌ مردم را کفِ خیابان نریخته‌ایم.

خلاصه‌ کلام اینکه، برنج مازندران فقط یک محصول کشاورزی نیست، آبروی اقتصاد این خطه است. تا وقتی که شالیکارِ ما فقط بنشیند و تماشا کند که چطور حاصلِ عرق‌ریزانش در کوره‌ خام‌فروشی دود می‌شود، وضعیت همین است. نجاتِ شالیزار از جایی شروع می‌شود که کشاورز بتواند خودش تصمیم بگیرد، نه درباره‌ کاشت، بلکه درباره‌ قیمت، زمان عرضه، نوع بسته‌بندی و سهمی که از این سفره‌ بزرگ حقِ اوست. این تغییر از حرف زدن در سالن‌های جلسات در نمی‌آید، باید از دلِ زمین و حساب‌وکتابِ دقیقِ سرِ خرمن شروع شود.

محمود احمدی
صاحب امتیاز و مدیرمسئول

بصیرآنلاین
رسانه تحلیل، توسعه و شفافیت