دکتر هادی ابراهیمی، عضو هیات علمی دانشگاه در یادداشتی نوشت:
«إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ» و آنجا که فرمود: «وَ كَانَ حَقًّا عَلَيْنَا نَصْرَ الْمُؤْمِنِينَ»! تمامِ قصهٔ این هفت ماه و این نامهٔ بیستوپنجصفحهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خطاب به مردم آمریکا در همین دو جمله خلاصه میشود: وقتی نصرتِ خدا پشتِ کار باشد، نه شمارِ نفرات تعیینکننده است و نه شمارِ دلار!
سپاه پاسداران با همین نامه یک چیز را بر همه عالم ثابت کرد: سپاه، سنتکام نیست! سپاه، پنتاگون نیست! آنها کسانی هستند که دستشان تا آرنج به خونِ کودکانِ میناب آلوده است؛ کسانی که بر سرِ کودکان بمب میریزند و بعد نامش را میگذارند دقتِ اطلاعاتی! سپاه اما سلاح را بر زمین نگذاشت تا ضعف نشان دهد؛ سلاح را برداشت و نامه نوشت! پیش از آنکه گمانِ کسی به ضعف برود، همینجا باید نوشت: سپاه با همان دستی که فتّاح و سجّیل و خیبرشکن و حاج قاسم را به آسمان میفرستد! همان موشکی که هایپرسونیک است و از سدِ همهٔ سپرها میگذرد، اکنون همان دستی است که این نامه را نوشت!
این نامه خودش همان فتّاح است، همان سجّیل، همان خیبرشکنِ حاج قاسم که این بار به قلبِ روایتِ دشمن نشسته! دشمن انتظار داشت سپاه فقط یکی از این دو را داشته باشد: اگر نامه نوشت، دندانِ موشکش کُند شده و اگر موشک زد، حرفی برای گفتن ندارد! و سپاه هر دو را با هم برداشت: موشکی که پایگاههای نظامی آمریکا را هدفگیری میکند و نامهای که روایت تازهای در جنگ روایتها میسازد.
اما امروز این نامه با حضورِ سردار حسین محبّی در جمعِ خبرنگارانِ رونمایی شد؛ متنِ فارسی و انگلیسیاش هم رسماً منتشر شد. در عصری که همه با سه کلمه و یک هشتگ کارشان را راه میاندازند، سپاه یک سند متقن نوشت!
به نظر بنده این از سرِ ناآگاهی نبود؛ از سرِ دانایی بود به این حقیقت که در جنگ روایتها این متن است که سخن میگوید. امروز سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گفت که آمریکا دویست شبکهٔ تصویری و صد شبکهٔ رادیویی دارد و ما در آن خاک رسانهٔ جاری نداریم.
پس راهِ حل؟ عاقل راه را دور نمیزند، راه را عوض میکند! سپاه از شکافهای همان بزرگراهِ یکطرفه وارد شد. یعنی دشمن میخواست صدای ما نباشد؛ و امروز خودِ نامه، صدای اقتدار ایران عزیز را چند برابر کرد!در اینجا بنده میخواهم از نظریه اندیشمندی بهره بگیرم؛ همان کسی که در سلولِ زندانِ موسولینی جانش را بر سرِ همین حرف گذاشت: یعنی آنتونیو گرامشی. حرفش این بود که قدرتِ یک نظام فقط به سرنیزهٔ آن نیست؛ به تواناییِ شکل دادن به فکرِ آدمهاست؛ همان هژمونی فرهنگی.
راقمِ سطور معتقد است سپاه، آگاه به همین منطق، یک سندِ روایت متقن را در برابر دستگاهِ جلّاد تبلیغِ دویستکاناله گذاشت. و اما برویم سرِ هستهٔ نامه؛ آن جملهای که باید دورش خطِ درشت کشید: «حساب خودتان را از اشغالگران فلسطین جدا کنید!» و بلافاصله: «ما میتوانیم همزیستی مسالمتآمیزی با هم داشته باشیم.» اين نامه، مردم آمریکا را قربانی میداند، نه دشمن؛ میگوید مالیاتدهندهٔ آمریکایی هزینهٔ این آتشبازیها را از جیب خودش داده است.
این هنرِ فشارِ نرم است، اما با دستِ درازشده، نه با انگشتِ اشاره.و نگارنده از یک چیز نمیگذرد که نامه با زیرکی از کنارش گذشت: آمریکای امروز گرفتارِ تلهای است که نتانیاهوی کودککش برای ترامپ پهن کرده. پروندهٔ اپستین، آن لکهٔ ننگین، به اهرمی در دستِ همان کسی بدل شده که در غزه کودک میکشد تا کاخِ سفید را به سایهٔ خودش بدل کند.
یعنی رئیسجمهورِ آمریکا خودش شده گروگانِ بازیگرِ اصلیِ همان جنگی که نامه به آن اشاره دارد. کسی که سندِ باج، روی میزِ اوست، اما حقّ اعتراض ندارد! و اما آن بخشی که آدمها سَرسری از رویش میپرند: «چرا دولت آمریکا رو به زوال است؟» بشمارید: ستمگری، رواجِ دروغ، تقدّمِ فرومایگان بر فُضَلا، سرگرم شدن به فرعی و غفلت از اصلی. این زبانِ کیست؟ زبانِ ابنخلدونِ تُونسی است!ابنخلدون در مقدمه، قانونِ تاریخ را کشف کرد: هر تمدن با عصبیه، همان همبستگیِ درونیِ جماعت، بالا میرود و با تجمل و انحطاطِ حاکمان پایین میآید.
این فقط حرفِ ابن خلدون نیست؛ با چشم دیده میشود. روم با آن عظمت، آنگاه که نخبگانش غرقِ عیش شدند، فرو ریخت. امویان و عباسیان با عصبیهٔ نخستین قد کشیدند و با نشستنِ فرومایگان به جای شایستگان واژگون شدند. عثمانی سه قاره را در دست داشت؛ وقتی تجملِ قصر، آن روحِ نخستین را بلعید، نامش شد مریضِ به سفر!انگلیس که آفتاب در قلمروش غروب نمیکرد، با خزیدن از زور به زینت، به یک جزیرهٔ معمولی بدل شد.
قانونِ ابنخلدون آزمونِ سختی پس داده است.حالا این را کنارِ نامه بگذارید. نگارندهٔ متن در برابرِ عصبیهٔ ما سه پایه میگذارد: مکتب، ملتِ منسجم حولِ آن مکتب و رهبرِ شایسته و صالح. ابنخلدون سه نشانه را علامتِ قطعیِ پایانِ یک دولت میدانست: تغییرِ حکومت از عدالت به ظلم؛ جانشینیِ فرومایگان بهجای شایستگان؛ و غرق شدن در تجمل و فراموشیِ رسالتِ تاریخی. راقم سطور همینجا میایستد و با صراحت میگوید: همین سه نشانه یکییکی بر آمریکا تطبیق شده است. ستمگری همان ظلمِ جانشینِ عدالت است؛ تقدّمِ فرومایگان بر فضلا عینِ جملهٔ ابنخلدون است؛ سرگرم شدن به فرعی همان فراموشیِ رسالتِ تاریخی است.
اما نامه هوشمندانهتر از خودِ ابنخلدون عمل کرده است. ابنخلدون میگفت عمرِ هر دولت تمام میشود؛ نامه اما راهِ خروج هم نشان میدهد: حساب خودتان را جدا کنید، امور را به اندیشمندان بسپارید. یعنی پیام این است: «شما در سراشیبی هستید و اگر بخواهید، هنوز میتوانید راه را عوض کنید». به نظر بنده نگاهِ سپاه به افولِ آمریکا ابنخلدونی است، اما با دُزی از امید و هشدارِ همزمان.میرسیم به پرسشِ خودِ نامه: چرا ایران با یکصدم بودجهٔ نظامیِ بر آمریکا پیروز شد؟ مگر آمریکا سالانه هزار میلیارد دلار خرجِ ارتش نمیکند و هشتصد پایگاه در دنیا پهن نکرده؟ پس چرا؟ اینجا پای ماکس وبر هم وسط میآید؛ همان که گفت مشروعیتِ قدرت سه سرچشمه دارد: سنت، قانون، کاریزمای شخصی. راقم این سطور با احتیاط میگوید: نامه شاخصهای رهبری را به کاریزمای فردی گره نزد؛ به الگویی مکتبی و عدالتمحور گره زد. یعنی خاستگاهِ مشروعیت، شخص نیست، مکتب است و این همین است که با شهادت امام شهید، نظام اسلامی از موقعیت تضعیف به تقویت تبدیل میشود، این همان رازی است که دشمن سالهاست نمیفهمد و هر بار بیشتر شکست میخورد!و اما اوجِ نامه، همان دعوتِ پایانی است: «اگر در صداقت ما تردید کردید، با یک سفرِ کوتاه به هر جای ایران، حتی تنگهٔ هرمز، بیایید و صحتِ اظهارات ما را شخصاً بیازمایید.» این یک معکوسسازیِ تمامعیار است.
رسانهٔ دشمن میگوید ایران دروغ میگوید؛ نامه میگوید بیا خودت آزمونش کن. بارِ اثبات از شانهٔ گوینده بر دوشِ آزمونکننده میافتد. وقتی یکی از دو طرف از تردیدِ طرفِ مقابلش نمیترسد و در را باز میگذارد، پیامش این است: من چیزی برای پنهان کردن ندارم و همین، خودش یک پیروزی است، حتی اگر آن سفر هرگز اتفاق نیفتد.
و اما عزيزان؛ مخاطبِ نامه عام نیست؛ نخبگان هستند. به گوشِ نخبگان و نسلِ جوانِ آمریکا برسانید که شاهدِ بیداریِ فکری آنها هستیم؛ همان روشنفکرانِ انداموارِ گرامشی.و آخرین حرف که باید در تیترِ همهٔ بازنشرها نوشت: این نامه سه لایه دارد. رسیدن به مردم آمریکا از مسیری که رسانهٔ غالب اجازه نمیدهد؛ جدا کردنِ ملت از حاکمیتش؛ و اعلامِ پایانِ دورهٔ غارتِ با زورِ سرنیزه و آغازِ قرنِ غلبهٔ ارادهٔ ملتها. یعنی سپاه، نه یک موضعِ روزمره، که یک تزِ تاریخی مطرح کرده است. راقم این سطور، بیهیچ لکنت، یک چیز را با خطِ درشت مینویسد و پاکش نمیکند: کاغذی که در برابرِ تانک میایستد و از خودِ تانک مؤثرتر میشود، تاریخ نامش را میگذارد پیروزی؛ و ما امروز پشتِ این کاغذ ایستادهایم!